ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
229
قصص الانبياء ( فارسى )
قصهء پنجاه و سيم ديدار خواستن موسى عليه السلم و اصل آن بود كه چون موسى بيامد بطور با قوم خويش ، و باز رفت ، و الواح آورد ، و آن همه نيكويها حق تعالى با وى كرامت كرد گستاخ شد و سؤالها كرد همه اجابت آمد . و آن سخن قومش در دل افتاده بود كه گفتند ما را بنماى تا ببينم و بدانيم كه كيست كه با تو سخن ميگويد . برين جمله بيامد و ديدار خواست . و گفتهاند كه بنى اسرايل گفتند حق تعالى ترا همه چيز بداد اگر ديدار خواستى هم بدادى تا ترا كرامتى بودى كه كس را آن نبوده بود . پس موسى عليه السّلم بيامد و ديدار خواست . محمّد بن اسحق صاحب مغازى گويد كه موسى تن خود را پاك كرد ، و غسل كرد ، و جامهء پاك بپوشيد ، بيامد بطور سينا و تسبيح و تهليل مىكرد و دعا و زارى مىكرد و مىگفت : جئتك اليوم طالبا راغبا سائلا متضرعا مبتهلا لتعطينى ما منعت عن غيرى . اسئلك يا ذا العظمة و السّلطان ان ترينى الّنظر اليك . كما قال اللّه تعالى : أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ . قال لن ترينى . و امر آمد يا ابن عمران ] a 601 [ بزرگ سخن آوردى و كس اين سخن نتوانست گفتن كه تو گفتى در دنيا . موسى گفت آلهى اگر من ديدار بيابم و بميرم بر من دوستر است از دنيا و آنچه در دنياست . آلهى همه نعمتهام كرامت كردى اين كرامت بهتر نيست بر من [ كذا ] تمام كن بفضل خويش . امر آمد كه يا موسى بزرگ چيزى خواستى و در دنيا اين ممكن نشود كه طاقت ندارى . گفت آلهى هرچه به من رسد مرا شايد اگر اين كار برآيد . آخرش فرمان رسيد كه برو ميان آن دو سنگ عظيم كه بر كوه است ،